تبلیغات

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز


از بخش کسب درآمد تضمینی با نئوباکس دیدن فرمایید
زندگی واقعی همین جاست .... - بعد از تو، هیچكس و هیچ‌چیز خوشحالم نمی‌كنه

بعد از تو، هیچكس و هیچ‌چیز خوشحالم نمی‌كنه

ازت متنفرم...

بُهت زده به من خیره شد. چیزی كه شنیده بود رو باور نمی‌كرد.. آب دهنش رو به زحمت قورت داد. انگار برای حرف زدن عجله داشته باشه با دست، عینكش رو كمی عقب داد و گفت:
این رو جدی نمی‌گی نه؟
گفتم هیچوقت به این قاطعیت در مورد كسی حرف نزدم.
رووش رو برگردوند، سعی كرد خودش رو بی‌تفاوت نشون بده، كوله‌اش رو مرتب كرد و ازم دور شد. نگاهم به امتداد خیابون بود كه دوباره برگشت، یه نفس عمیق كشید، دستش رو توی سینه‌اش جمع كرد و گفت: 
چطور می‌تونی همچین حرفی بزنی؟
 
خودم رو به یك قدمی‌ش رسوندم، سعی كردم چند ثانیه به چشماش خیره بشم، نگاهش رو كه دزدید گفتم؛ بچه كه بودم، یه باغبون پیر داشتیم كه خونه‌ی پسرش زندگی می‌كرد. توی بهار و تابستون، ماهی دوبار میومد و كمك بابا می‌كرد. عصر یكی از روزهای تابستون، بابا من رو فرستاد تا چندتا بستنی بگیرم، تاكید هم داشت كه حتما بستنی عروسكی بخرم، اون روزا بستنی عروسكی تازه اومده بود و قیمتش، دو برابر بستنی چوبی‌های معمولی بود. پیرمرد از دیدن  بستنی عروسكی بینهایت متعجب و هیجان زده به نظر میومد. با یه لذت خاصی به تن بستنی حمله می‌كرد و بعد از هربار گاز زدن، با دقت به قیافه‌ی تیكه پاره شده‌ی عروسكِ وارفته نگاه می‌كرد. یه جا خجالت رو گذاشت كنار و با لبخند رو به بابا گفت؛ مهندس اینا چند قیمتن؟ 
وقتی بابا قیمت حدودی بستنی رو گفت، خنده روی لبای پیرمرد ماسید، آخرین ته مانده‌های روی چوب بستنیش رو لیسید و اون رو توی باغچه انداخت و رووش خاك ریخت. بنده‌ی خدا تا آخر اون روز حرف نزد.
موقع پرداخت دستمزد، بابا یه كم پول بیشتر بهش داد و گفت؛ اینم همرات باشه، سر راه، از همین كوچه اول برای خونه چندتا بستنی عروسكی بخر ببر با خودت. پیرمرد سرش رو انداخت پایین، پول رو به بابا برگردوند و گفت؛ نه مهندس، پیش خودتون باشه. من نمی‌خوام..
بابا كه نگران بود پیرمرد ناراحت شده باشه گفت؛ اصلن از طرف من بگیر، هدیه هس، ناراحت نشو.
پیرمرد قبول نكرد، عقب عقب به سمت در رفت و گفت؛ موضوع این نیست مهندس، همه‌ی دلخوشی نوه‌های من به اینه كه هر شب، وقتی می‌رسم خونه، از سر و كولم برن بالا و  از دستم بستنی دوقلو بگیرن، من پیشونیشون رو ببوسم و اونا هم برن گوشه حیاط با لذت بستنیشون رو بخورن. من وُسعم نمی‌رسه كه هر روز براشون بستنی گرون بخرم، اگر امروز براشون از اینا بخرم، دیگه هیچوقت بستنی دوقلو خوشحالشون نمی‌كنه!
.
.
«من ازت متنفرم، چون بعد از تو، هیچكس و هیچ‌چیز خوشحالم نمی‌كنه».





دیدگاه ها : نظرات

محبوب کن - فیس نما



طبقه بندی: زندگی کردن، شعر و طنز، آموزنده، داستان زندگی،
برچسب ها: ازت متنفرم، داستان، حکایت، داستان زندگی، زندگی واقعی، خوشحال، پدر،

تاریخ : شنبه 1 آبان 1395 | 09:46 ب.ظ | نویسنده : سپهر S E P E H R | نظرات
4kia.ir

  • paper | خرید لینک | ترفند سرگرمی